بی مقدمه و بی ماخره میگم؛
امام خمینی در مسجدی هر روز سخنرانی میکردند؛ یه روز کمی زودتر از موعد به مسجد میرسند در گوشه ای نشسته بودند که یکی از طلاب میروند کنار امام و سخنی رو در گوششون میگویند؛ امام خیلی ناراحت میشوند، موعد سخنرانی که میشود امام به منبر میروند و میفرمایند: من گمان نمیکردم در این چنین مجلسی با حضور طلاب و روحانیون کسی غیبت بکند ... انا لله و انا الیه راجعون . این سخن را که میگویند زار زار گریه میکنند از منبر پایین می آیند و تا یک هفته هم تمامی مجالس خود را تعطیل میکنند! امام ناراحت بودند که چرا کسی به خود اجازه داده در چنین مجلسی غیبت بکند و ثانیاً چرا امام این غیبت را شنیده اند!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط مادامی
|
خدایا خسته شدم از شرایط فعلی مملکتمون!
همه ی روزنامه ها فقط از سیاست ها مینویسن؛ هر روزنامه مطابق سلیقه خودش تیتر مینویسه!
روزنامه های موافق دولت از تکنولوژی جدید موتور دیزل های سنگین و دستگاه های حفاری؛
روزنامه های مخالف دولت از سانحه های هوایی و ناکارآمدی دولتمردان!
کجاست اون انصاف و کجاست اون واقع نگری که اسلام میگه؛ آقایون کدامتان به واقع مسلمان هستید؟!
برای کشته شدگان وقایع اخیر ختم میگیرند؛ همون موسوی و کروبی که آشوب به راه انداختند در مراسم حاضر میشوند!
در حالی که تلویزیون هر روز مناظره برای کمک به انتخاب دولتمردان از سوی احمدی نژاد میذاره؛ احمدی نژاد ظاهراً به حرف هیچ کس گوش نمیکنه و کار خودش رو میکنه!
دلم گرفته خداجون!
مگه نه اینکه در کشور ما حاکمیت اسلامی ست؟!؟! مگه نه اینکه ولایت فقیه میراث امام بزرگوار ماست؟ مگه نه اینکه پیروزی انقلاب در گرو رهبری یک ولی فقیه بوده؟ پس چرا در شرایط حساس به واقع هیچ کس با تانی به سخنان رهبر بزرگوارمون سعی در باز کردن گره ای از گره ها نمی کنه؟ چرا هر کس میخواد قدرت نمایی کنه؟ چرا بعضی سیاسیون مردم رو در مقابل هم قرار میدهند؟ چرا کشورمون رو مضحکه دست خاص و عام میکنند؟ مگه نمی بینن با بهانه همین آشوب ها دشمن میخواد از ما باج بگیره؟!
آقای موسوی به اجتماع طرفدارانش در خارج از کشور افتخار میکنه اما پرچم های دستشون رو نمی بینه که طرفدارن منافقان یا همون مجاهدین خلق هستند و فقط برای تنش زایی نشانه ای سبز به همراه دارند؟! آقای موسوی، نخست وزیر امام راحل ؛ اگر امام بود چه برخوردی با شما داشت؟ مگه پیغمبر اسلام (ص) پیغمبر وحدت نبود؟ تاوان دشمنی های شما با احمدی نژاد رو چه کسی باید بدهد؛ هزینه ی این تفرقه ها رو نظام تا کی باید به دوش بکشد؟ با لکه ی این ننگ چه باید کرد؟ نزدیک دو ماه است روزنامه مردم سالاری هر روز از دیدارهای شما با این و آن می نویسد و خبر از پیگیری مطالباتتان از طرق قانونی میدهد؛ آقای موسوی آن یک هفته بعد از انتخابات قانون را از یاد برده بودید؟ نتایج آن وقایع چه بود؛ یک عده کشته که شما امروز بر سر مزارشان اشک می ریزید؟ نمی شد از همان اول قانون را سرلوحه ی کار خودتان قرار میدادید؟!
آقای احمدی نژاد این روزها از شما هم دل خوشی نداریم ها! انتصاب های جدیدتان بوی انتقام میدهند! مبادا رای 64 درصدی مغرورتان کند! آرزو میکنم هوای نفس به سراغتان نیامده باشد! مبادا با کسی دشمنی کنید؛ امروز روز دشمنی نیست؛ به ایران متحد بیندیشید، به اتحاد یک ملت برای پیشرفت بیندیشید؛ شما مسئولید در پیشگاه خدای متعال!
ایران متحد تو را میخوام؛ وقتی اتحادی نباشد حرف از اصلاح طلبی و اصولگرایی معنا نمی یابد!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:9  توسط مادامی
|
من اول میرم دستشویی مسواک میزنم، بعد
باز میرم روشویی روبروی اتاق، صورتم رو با صابون لوکس lux سفید و آب ولرم
خوب میشورم و کاملاً خشک میکنم؛ کرم ضد لک AHA10 مای رو به صورت و گردنم
میزنم، حدود یک ربع کرم رو روی صورتم مالش میدم تا کاملاً چربی اون به
خورد پوستم بره؛ بعد دوباره دستامو میشورم، به دستام تا آرنج کرم مرطوب
کننده nevea میزنم؛ در آخر هم کمی ویتامینه labello خرج لبام میکنم؛
بعد ازین کرم کاری ها چند دستمال کاغذی روی بالشتم میندازم تا چربی صورتم بالشت رو چرب نکنه و.... میخوابم.
شما از وقتی اراده میکنید بخوابید تا وقتی به رختخواب میرید چقدر طول میکشه؟
پیوست:
دخترونه شد!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:53  توسط مادامی
|
فرض کنید در یک جنگل هستید!
فرض کردید؟ حالا بگید چه صداهایی میشنوید؟!
... صدای پرندگان ... صدای آبِ رود یا نهری کوچک ... صدای نسیم در برخورد با برگ درختان ...
باز هم فکر کنید به صداهای آرومتر ... صدای خزیدن یک کرم خاکی ، صدای پای مورچهها ...
و حتی صدای حرکت آب از ریشه به ساقهی یک گیاه ... صدای چرخش برگ درختان به سمت خورشید ...
باز هم فکر کنید ... صدای صحبت موجودات ... و زمزمهی نیایش کائنات ؛
صدای یاهو ، صدای پرستش ، این صدای کائنات است ؛
صدای پرستش صدای همهی موجودات است! از کائنات عقب نمانیم، ما هم خدا را صدا کنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:5  توسط مادامی
|
دو سال و اندی قبل تقریباً مهر 85 تا جایی که یادم میاد بهترین روزهای زندگیم رو پشت سر میذاشتم؛ یه دختر شاد و پرانرژی بودم که میخواستم به نوعی انرژیم رو با بقیه تقسیم کنم تا منفجر نشم

اون روزا فکر میکردم اونقدر انرژی دارم که میتونم مثل یه خبرنگار موفق هر روز دربارهی موضوع جدیدی فکر کنم، در موردش تحقیق کنم و بتونم با انرژی در موردش صحبت کنم؛ این احساس به دلایلی در وجود من نابود شد و درین دو سال یه روزایی جلوی آینه احساس میکردم دیگه خودم رو نمیشناسم! اما چند هفته ای میشه دلایل کسالت روحی من برطرف شده و امروز تقریباً به اوج شادیهای خودم دوباره برگشتم؛ اونقدر که میتونم مثل یه خبرنگار خوب هر روز موضوع جدیدی کشف کنم، در موردش اطلاعات کسب کنم و با اشتیاق ازش صحبت کنم.
میخوام یه شیوه شادیآفرینی بهتون معرفی کنم؛ که خودم کشفش کردم و خب البته چیز غریبی هم نیست ؛
وقتی حالتون خوبه و مثل الان من سرشار انرژی هستید و به قولی توپه توپاید؛ یه کاغذ و قلم بردارید و بنویسید، در مورد شادی که دارید و علتهای اون؛ سعی کنید انرژی خودتون رو به نوشتههاتون منتقل کنید، اشکالی نداره اگه دهها بار بنویسید : من توپه توپم . این کاغذ رو یه جایی دم دست بذارید و اگه روزی حالتون گرفته شد سریع برید سراغش! اون نوشتهها میتونه برای بازگردوندن انرژی به شما کمکتون کنه! امتحان کنید!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:27  توسط مادامی
|
سریال حضرت یوسف این روزها نُقل مجالس شده؛ البته طبق عادت بد این روزگار ما ایرونیها بیشتر برای جک ساختن و به استهزاء کشیدن دیگران. اما من میخوام از زاویه دید خودم نکتهای رو که از آخرین قسمت پخش شده این سریال به نظرم میرسه بررسی کنم؛
در آخرین قسمت مردی به نام نِفرکپتا که از قبل با یوسف(ع) دشمنی داشت قصد جان او رو کرده بود و همون طور که دیدید موفق به کشتن یوسف(ع) نشد و سرانجام هم خودش کشته شد؛ بعد از مرگ او یوسف(ع) بالای سرش اومد و گفت : " من میخواستم تو رو هدایت کنم اما تو خودت نخواستی؛ حیف که نتونستم تو رو هدایت کنم." این رو با تلاش های پیامبر گرامی ما حضرت محمد(ص) میان مردمان بدکردار عربستان مقایسه کنید! اگه کمی در مورد زندگی حضرت محمد(ص) اطلاعات داشته باشید به خوبی میشه تشخیص داد که امثال نِفرکپتا در زمان ایشان بسیار زیاد بودند؛ مردم عربستان قبل از ظهور اسلام مردمانی بودند که واقعاً انگار دچار جمود فکری شده بودند!
اما یکی از فیلسوفان بزرگ مغرب زمین "یه بولن ویلی" در مورد شخصیت پیامبر(ص) گفته : محمد(ص) صفاتی عالی داشت و الطاف خداوندی و فصاحتی فراانسانی به او عطا شده بود؛ چنان که میتوانست نادانترین مردم زمان خود و خردمندترین آنان را متقاعد سازد و به دین اسلام متقاعد گرداند."
و یا در کتاب اسلام از نظر ولتر نوشته جواد حدیدی آمده : " اصول دین محمد(ص) چنان با عقل انسانی سازگار است که در مدتی کمتر از پنجاه سال در قلب نیمی از مردم روی زمین جای گرفت."
به نظر میرسه شکیبایی محمد(ص) در مقام نبوت اونقدر زیاد بود که از سختیهای هدایت بندگان سرسخت و متهجر عربستان به خاطر خدا چشمپوشی میکرد و تمام هَمِ او انجام رسالتش و تعلیم بندگان بود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
تگها : سریال حضرت یوسف(ص) ، محمد(ص) ، یه بولن ویلی ، ولتر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:13  توسط مادامی
|
عشق مثل یک گل میمونه، به خاطر عشق به هر کسی یک گل در دل تو ریشه دوانیده؛
اگه آفتاب به این گل نتابه، اگه آب بهش نرسه، اگه خاکش مناسب نباشه . . .
خب! پژمرده میشه!
خاک این گل دل توست، آبش توجه معشوقت و آفتابش لطف خدا؛
اگه گل زیبای عشق در دل تو پژمرده شد بدون من بهش آب رسونده بودم.
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:2  توسط مادامی
|
بارش بارون همیشه خوشاینده! حداقل برای من!
وقتی توی سرما با لباسهای خیس در صف طویل اتوبوس ایستادی و تا جایی که چشم کار میکنه از دور هیچ اتوبوسی نمیبینی که به سمت تو بیاد و سوارت کنه هم بارون خوشاینده!
وقتی کفشات خیس شدن و جوراب توی کفشت مثل مشکِ آب شده، وقتی راه میری و شَلَپ شلپ میکنه، باز هم بارون خوشاینده!
وقتی همه از اومدن اتوبوس ناامید میشن و کم کم صف جلو میره و تو به اول صف نزدیکتر میشه؛ زیر بارون میتونی خوشحال باشی چون اگر اتوبوس بیاد تو میتونی بشینی!
و بالاخره . . . اتوبوس میاد، مینشینی توی اتوبوس و میتونی از صدای شُرشُر بارون لذت میبری حتی اگه یه بچه با صدای ونگ ونگش اتوبوس رو بذاره روی سرش!
به همین سادگی میتونی وقتی بارون میاد خوشحال باشی :)
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:46  توسط مادامی
|
از یه چیزی توی عشق خیلی بدم میاد، می دونی چی؟ اینكه همه میگن: به طرفت رو نده، هیچ وقت قربون صدقش نرو! یا یه چیزایی شبیه این! من هیچ وقت نتونستم مفهوم اینارو درك كنم! آخه عشق یعنی عشق دیگه! آدم وقتی که كسی رو دوست داره علاقشو دست كم در کلام که دریغ نمی كنه!!! ولی خوب قبول دارم اول باید انتخاب كرد و بعد عاشق شد!
اون حرفای آخر رو كه گفتم بهت . . . بهش گفته بودم، خب به این خاطر بود كه اونم حرف بزنه! می دونی كه چقدر سكوت زجر آوره! وقتی كسی جواب آدمو نمی ده خیلی دردناكه، واقعا از ته قلبم می گم! و متاسفانه بیشتر آقایون در مشكلات سكوت می كنن! راستی چرا؟ نمی تونی بفهمی چقدر سكوت برای یه زن زجرآوره!!! تو هیچ وقت این كارو نكن داداشی! من به عنوان یه خانوم ترجیح می دم سرم داد بكشن، باهام بد حرف بزنن اما طاقت سكوت رو ندارم! میدونی آق داداش توی این مدت بس كه از قسمت و تقدیر و سرنوشت واسم قصه بافتن خسته شدم!!! حالا بماند كه ما هم خودمون چهار تا ازین قسم قصه های جور واجور تو جیب بغلمون گذاشتیم و دائم تحویل این و اون دادیم، اما واقعا دیگه آدم یه جایی کم میاره، من الان همون جام!! واقعا دیگه می ترسم، از آینده، نمی دونم چرا گفتن ازدواج واسه آدم لازمه، من نمی فهمم چه لزومی! یه ذهن داغونی دارما توی این شرایط، اگه به كلاف تشبیهش كنم، بیراه نگفتم آخه سر و ته نداره!
متاسفم داداشی ولی به نظر من مردا یه سری موجودات دمدمی هستن كه هیچ وقت نمی شه بهشون اعتماد كرد، امروز در اوج خوشحالی ممكنه بهترین جملات عاشقانه رو تقدیمت كنن و فردا در عین بیخیالی منكر دیروزشون بشن، طوری كه احساس می كنی 180 درجه تغییر میکنن! همش احساس می كنم با یه نفر از روی سنت و آینده پنداری ازدواج می كنم، صاحب یه بچه ی كوچولو می شم و بعد از یه سری رفتارهای مشكوك و شب دیر به خونه اومدن ها متوجه میشم، همسر عزیزم در كنار زن دیگه ای ...
شایدم فیلم زیاد نگاه می كنم آخه داداشی این روزها سوژه ی همه ی فیلم ها همین شده! منم كه گویی ناخواسته با نقش زن اینجور فیلم ها همزادپنداری می كنم!!! فیلم زن زیادی رو دیدی؟ وای باورت نمی شه تا یک هفته فكر می كردم من جای نقش مریلا زارعی توی اون فیلم هستم!
ببخشید داداشی ولی چیزی كه ذهنمو مشغول كرده بود گفتم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:39  توسط مادامی
|
زینگ زینگ
با بیحوصلگی به طرف آیفون رفتم . . . گوشی رو برداشتم،
گفت: فقیرم
گفتم: بله؟
با صدایی خشمناک و قدری بلندتر گفت: فقیـــــــــرم
اول فکر کردم یه کسی ست که نام فامیلش فقیره! اما خیلی زود متوجه شدم طرف گداست! آیفون رو گذاشتم و رفتم از پشت پنجرهی مشرف آشپزخانه به کوچه نگاهی انداختم . . . زنگ همسایهها تا طبقهی پنجم رو به نوبت زد؛ بعضی براش پول از پنجره انداختن پایین و بعضی هم مثل من بیتفاوت آیفون رو سر جاش گذاشتن! بعد که همهی زنگها رو یک دور زد، دوباره از طبقهی اول شروع کرد به زدن زنگهایی که بهش پول نداده بودن! بعد از چند بار دیگه زنگ زدن بالاخره خسته شد و رفت. منم نشستم پای درسم.
هنوز چند ساعتی نگذشته بود که دوباره زنگ زدن . . . آیفون رو برداشتم
و گفتم: بله؟
با لحنی عجولانه پشتِ هم و به سرعت گفت: من با مادرشوهرم دعوام شد و اون منو از خونه انداخت بیرون، حالا هیچ پولی ندارم! پول لبــــاس ندارم، پول غذا نــــــدارم، پول . . . دیگه نذاشتم حرف بزنه؛ آیفون رو کوبیدم ؛ این یکی دیگه نوبر بود! از پشت همون پنجره نگاهی بهش انداختم . . . یک خانم میانسال با مانتو و شلوار مشکی مرتب و تمیز + دستکش + کلاه آفتاب گیر! خندهدار بود!!
بیاید با هم حساب کنیم یه گدای تنبل روزی چقدر میتونه کاسب بشه؛ اگر یک گدا ـ از نوع تنبل ـ در طول یک روز فقط ده تا کوچه از کوچههای این شهر رو سر بزنه واقعاً چقدر کاسب میشه؟! کوچهی ما تقریباً تعداد ۴۰ ساختمان داره که هر کدوم به طور میانگین سه طبقه هستند و من مطمئنم از هر ساختمان حداقل ۵۰۰ تومان کاسب میشن (در محل ما که بیش ازین ها کاسبن) . . . خب به حساب من میشه : ۲۰۰.۰۰۰=۵۰۰*۴۰*۱۰ دویست هزار تومان ...
اونوقت یه کارمند با کلی جون کندن با احتساب حدوداً ساعتی ۵۰۰۰ تومان و در هشت ساعت کاری روزی ۴۰.۰۰۰=۵۰۰۰*۸ چهل هزار تومان درمیاره! این انصافه؟!
کمک کردن به امثال اینها نه تنها ثواب نیست که عین معصیته! تو رو خدا به این گداها پول ندید!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
تگها: مشکلات ناشی از تکدی در ایران، گدا، گدایی، تکدی، متکدی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:58  توسط مادامی
|